پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡سومین سالگرد ازدواج مامی و بابایی♡♡♡

امروز سالگرد ازدواج من وبابا مجتبی هستش پارسال این موقع تو دل مامانی بودی عسیسم وامسال تو بغلم..... کادوی مامانی به بابایی حدس بزن چی بود اگه گفتی ..... البته وقتی ای کادو رو به بابایی دادم گفت این کادو رو من بهت دادم ... حالا دیدی کادوم چی بود و چقدر نازه دلت آب... ...
29 آبان 1392

♡♡♡6ماهگی عسل خانم و شروع غذای کمکی♡♡♡

هووووووووووووووووررررررررررررررررا پرنیای من 6ماهه شد سلام پرنیا جونم   ماهگیت مبارک عسلکم امروز روز قشنگیه چون ٦ ماه دیگه یک سالت می شه. ٦ماه پیش یه همچین روزی بود که برای اولین بار توآغوشم بودی. بوت می کردم و می دونستم همه ی دنیای کوچیکت من هستم وحالا می بینم که تو با تموم کوچیکیت همه ی دنیای من هستی بالاخره این روزهای دوست داشتنی رسیدوتو می تونی غذا خوردن رو شروع کنی نمی دونی چقدر ای لحظات رو دوست دارم دیروز کل آشپز خونه رو بهم ریختم تا برات یه فرنی برنج درست کنم وقتی برا اولین بار بهت غذا دادم قیافه ات دوستداشتنی ودیدنی بود به نظر می اومد طعمش رو دوست نداری نمی د...
29 آبان 1392

♡♡♡واکسن 6 ماهگی♡♡♡

امروز قرار شد بریم بهداشت و واکسنت رو بزنیم چون عمو مجید قرار بود سه شنبه از مکه بیاد گفتم که دوروز زودتر واکسنت رو بزنم که تا سه شنبه بهتر بشی عسیسم ساعت 10 بود که با بابایی رفتیم دنبال مامان جونی و با هم رفتیم تو بهداشت از امروز قراره که دیگه بهت غذا بدم  اول رفتیم تو اتاقی که قد و وزنت رو بگیره خلاصه بعد از گرفتن قد و وزنت خانمه بهم گفت از امروز باید شروع کنم بهت فرنی بدم و یک هفته بعد حریره بادام و... بعد از اینکه حرفاش تموم شد رفتیم تا واکسنت رو بزنیم الهی فدات بشم اولش آقاهه یکم باهات حرف زد یکم براش خندیدی وقتی واکسنت رو زد آقاهه گفت همین یکم هم که برامون خندید دیگه نمی خنده یکم گریه کردی و چند دقیقه بعد آروم شدی ا...
29 آبان 1392

♡♡♡روروئک سواری نففس مامان♡♡♡

امروز پنج شنبه 1391.4.29 رفتیم خونه ی مادر شهناز روروئکت رو هم برده بودم وقتی گذاشتمت داخلش اینقدر ذوق کردی و وقتی موزیک روروئک صدا می کرد شروع می کردی پا بزنی و بری اولا که می ذاشتمت داخل رورئک خونمون می ذاشتمت چون روی فرش بودی قدرتشو نداشتی بری و وقتی موزیکش صدا می کرد می ترسیدی و گریه می کردی اما حالا تو حیاط مادر ذوق می کنی و می ری اما هنوز کنترل نداری در رفتن فدات بشم که روز به روز گوگولی تر می شی. ...
29 آبان 1392